آتشکده

پرنده لب تنگ ماهي نشسته بود به ماهي نگاه ميكرد و ميگفت: سقف قفست شكسته چرا پرواز نميكني؟!


نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 15:4 توسط مرتضی|

کنار پنجره می آیم

نسیم تبسم تو جاریست

قاصدکها آمده اند

در رقص باد و یاد

سبز

سپید

سرخ...

و این آخرین قاصدک

چقدر شبیه لبخند خداحافظی توست
نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 23:14 توسط مرتضی|

از روزی که نامتـــ

ملکه ی ذهنمـــ شد،

احساســ می کنمــ جمجمه امـــ

با شکوه ترینـــ امپراتوری دنیاستـــ...

 

aacha35wodvaxrgpwcc.jpg

 
 
اومدي شبيه بارون دله من خسته خاكه
واسه اون نم نمه چشمات ، نميدوني چه هلاكه
نمي دوني ، نميدوني واسه من چقدر عزيزي
شايدم مي دوني اما منو باز به هم ميريزي
نمي دونم چي رازيه كه تو چشمات خونه كرده
هر چي هست اونقدر قشنگه كه منو ديوونه كرده
 
 
v67clajdndn5smz3a18r.jpg
 
 
قطار می رود....تو می روی..... تمام ایستگاه می رود............
و من چقدر ساده ام که سالهای سال ،در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام!!
 
 
makohblpsml8my6ou5fq.jpg
 
 
مثل کشیدن کبریت در باد
دیدنت دشوار است


من که به معجزه ی عشق ایمان دارم
می کشم
آخرین دانه ی کبریتم را در باد

هر چه بــــــادا بــــــــــاد!
 
 
ifygxck0uctni119bhdy.jpg
 
 
دفتری بود که گاهی من و تو
می نوشتیم در آن
از غم و شادی و رویاهامان
از گلایه هایی که ز دنیا داشتیم
من نوشتم از تو:
که اگر با تو قرارم باشد
تا ابد خواب به چشم من بی خواب نخواهد آمد
که اگر دل به دلم بسپاری
و اگر همسفر من گردی
من تو را خواهم برد تا فراسوی خیال
تا بدانجا که تو باشی و من و عشق و خدا!!!
تو نوشتی از من:
من که تنها بودم با تو شاعر گشتم
با تو گریه کردم
با تو خندیدم و رفتم تا عشق
نازنیم ای یار
من نوشتم هر بار
با تو خوشبخترین انسانم…
ولی افسوس
مدتی هست که دیگر نه قلم دست تو مانده است و نه من!!!
 
 
1nxauoxsyyh83y6qy40s.jpg
 
 
خواستن ،همیشه توانستن نیست
گاهی فقط،
داغ بزرگی است
که تا ابد بر دلت می ماند
 
 
rch5rrtfog4xw8r04wy.jpg
 
 
رفت و آمد ،
رفت و آمد ،
اینقدر رفت و آمد

که از یاد برد ، چیزی به نام ماندن هم وجود دارد!
 
 
06v4q4ritcp03x7keab.jpg
 
 
يادته زير گنبد کبود تو بودي و کلي آدماي حسود؟
تقصير همون حسوداست که حالا
هستي ما شده يکي بود يکي نبود...
 
 
muwft6qxicrsutdsawn.jpg
 
 
کاش همیشه در کودکی می ماندیم
تا به جای دلهایمان
سر زانوهایمان زخمی میشد!...
 
 
ji43f8uzln5s1kfr868u.jpg
 
 
چه تقدیر بدیست !
من اینجا بی تو می سازم

و تو، آنجا با او می سازی...!!!
 
 
c6rs1awq9g5eixmxtln7.jpg
 
 
وقتی که نیستی

بادیدن هر صحنه عاشقانه ای

احساس یک پرانتز را دارم

که همه ی اتفاقات خوب خارج از آن می افتد
 
 
arg7fywzoa499vgbzdyk.jpg
 
 
مرا به ذهنت نه…. به دلت بسپار….

من ازگم شدن درجاهای شلوغ

...میترسم ...
 
 
x8rg78y22y27krowe8hr.jpg
 
 
برگـَـــرد..

یادتـــــ ــ ـ را جا گذاشتــــ ـــ ـی..

نمی خواهم عُــمری به این امید باشَـــ ـــ ـم

که برای بُردنَش بر می گردی ..
 
 
jbaymzn47yho1y1yyw.jpg
نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 14:13 توسط مرتضی|

خداحافظ...

وقتی به زندگی سردت خیره میشی و میبینی هیچ کس

نیست دستان سردت رو بگیره و جسم لرزانت رو توی آغوش بگیره

بغض نه تنها گلوت رو فشار میده بلکه تمام وجودت رو احاطه میکنه...

وقتی غصه میشه آذوقه در کوله باری بر دوشت هنوز راهی نرفته

 از حمل این بار خسته میشی...

وقتی گذشته رو به یاد میاری ولی نمیتونی برگردی از راهی که

اومدی به آینده نا امیدی تمام وجودت رو فرا میگیره...

اشک داغت بر روی صورتت روانه میشه ...

و در آینه روزگار به خودت نگاه میکنی ...

میبنی برفی سنگین بر روی موهای سیاهت نشسته...

و ترانه غمگین مرگ به گوشت میرسه ...

و برای همیشه با صدای ترانه میری ...

و تنها جمله ای که بر زبان میاری

میگی خداحافظ....

 

نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 15:6 توسط مرتضی|

همیشه سکوتم به معنای پیروزی نیست ، گاهی

 

 

 

 

 

 

 

 سکوت میکنم تا بفهمی چه بی صدا باختی . . .

 

 

نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 14:59 توسط مرتضی|

خداحافظ برو عشقم برو که وقت پروازه


برو که ديدن اشکات منو به گريه ميندازه

نگاه کن آخر راهم نگاه کن آخر جادست

نميشه بعد تو بوسيد نميشه بعد تو دل بست

منو تنها بذار اينجا تو اين روزاي بي لبخند

که بايد بي تو پرپرشه که بايد از نگات دل کند

حلالم کن اگه ميري اگه دوري اگه دورم

اگه با گريه ميخندم حلالم کن که مجبورم

نگو عادت کنم بي تو که ميدوني نميتونم

که ميدوني نفسهامو به ديدار تو مديونم

فداي عطر آغوشت برو که وقت پروازه

برو که بدرقه داره منو به گريه ميندازه

برو عشقم خداحافظ برو تو گريه حلالم کن

خداحافظ برو اما حلالم کن حلالم كن

 

 

نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 14:55 توسط مرتضی|

بتراش ای سنگ تراش

سنگی از معدن درد بهر مزارم بتراش

روی سنگ قبر من

عکسی از چهره ی زیبای نگارم بتراش

بنویس ای سنگ تراش عاقبت شدم فداش

بنویس تا بدونه عمرمو دادم براش

رو نوشته هایی سنگ قبر من

تو با خون جگرم رنگی بزن

در کنار دل صد پاره من

جلوه ای از یک دل سنگی بکش

سنگ تراش پایین این دل بنویس

عاشق زاری رو کشته با جفاش

بس که روزو شب می جنگید با دلم

سایه ای از یک خروس جنکی بکش

روز آشناییمون رو تنه ی درخت بید

یار بی وفای من عکس دوتا دلو کشید

گفت یکی از اون دلا فدای اون یکی میشه

عاقبت کشت دلمو تا که به آرزوش رسید

نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 12:28 توسط مرتضی|

از درد های کوچک است که آدم می نالد


وقتی ضربه سهمگین باشد ، لال می شوی….

جای ِ خالیت پر نمیشود دیگر؛

حتی…با خودت!


نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 12:15 توسط مرتضی|

چه مرگته...

به من چه که دلخوريات زياد شده   به من چه که فصل خزون برگته
 
ديگه نميخوام حرفاتو بشنوم            نميخوام که بگي چه مرگته
بخدا ديگه دارم کم ميارم                ببخش که دل بسته شدم
به خداحال من از تو بدتره              ديگه از اين وضيعت خسته شدم
من به دلم موند عزيزم                   يه بار بگي دوست دارم
حالا هي بيخودي دعوا کن             بخدا من از تو هم خسته ترم
ببخش که جلوي غريبه ها              دستمو از توي دستت ميکشم
نميخوام اونام بدونن که همش         اين منم که منت مي کشم
مگه من باهات غريبه ام                 که فکر رفتن هي ميفته تو سرت
يا بزن به بي خيالي بگذر               يابرو قلبمو بشکن فداي سرت
اصلا چرا  دروغ ميگي                چرا انقد بي محلي ميکني
تو که دلت از غريبه ها پره           سر من چرا خالي ميکني؟
باشه سراغمو نگير                       اما دلواپست ميشم
اگه بگي دوست دارم                    هرچي بخواي همون ميشم....


عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.bahar22.com

نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 11:43 توسط مرتضی|

   ما  تو   بازی   زمونه   

   همه   بازیگر  نقشیم

   گاهی  با  یه   قلب عاشق 

    توی  دنیا  میدرخشیم

    منم   از    نورنگاهت     

    دل   به عاشقی سپردم

    گرچه این   بازی عشقو      

    تو    نگاه   تو   نبردم

   منکه   تو   شطرنج    عشقت

    گاهی ؛ماتم؛  گاهی٫ " کیشم"!!!

   از  تو ُو بازی عشقت 

    بخدا   خسته نمیشم

  من میخوام واسه همیشه

   دلتو    بدست   بیارم

   گرچه اینوخوب میدونم  

  ؛مهرهء؛   خوبی ندارم

    کاش  میشد بهم میگفتی: 

   ما  رو   تنها  نمیزاری

  یا  میگفتی  توی قلبت

   واسه  ما  هم جائی  داری

  اما من  بپای   عشقت 

  دلمو   وسط     میزارم

  ثروتم   عشقه و جزدل  

  تحفه ای  دیگه   ندارم

  توی خونه های شطرنج

   با   دل عاشق اسیرم

   تا  تو هستی توی بازی 

  من  ازاین  بازی نمیرم

   من میخوام واسه همیشه 

   دلتو     بدست    بیارم

    آره،  اینو      میدونم 

   ؛مهرهء؛  خوبی ندارم!

    بازی این زندگی   رو  

  اگه   دل شکسته  باختم

  ولی  با   تو   و  واسه  تو

 ؛ همیشه  سوختمو ساختم؛!

   حالا تا هر جا که میخوای  

   تو   برو منم   باهاتم

   دل   سپردهء   محبت

   یار  خوب و    باوفاتم!!!

  تا  ته    جادهء      رفتن 

   در    کنار   تو   میمونم

   ترو   واسه   زنده بودن   

   طپش        دلم   میدونم

   من میخوام  واسه همیشه

   دلتو        بدست   بیارم

  آره اینو   خوب   میدونم 

  ؛  مهرهء ؛     خوبی       ندارم

   ما   که   پای    تو     نشستیم !   

   دیگه          بیوفائی       بسه

   بس  نبود   همینکه    این   دل

  پای     عشق    تو     شکسته؟! 

  میدونم   چه    عشقی    کردی

  وقتی         قلبمو       شکستی

 دیدی  تو      اشک        چشامو 

 حتی       چشماتو     نبستی!!!

 منکه     بازی    رو        نباختم  

 گرچه       داغونمو        خسته

 برو    خوش  باش  که  دل  من

 هنوزم   بپات  نشسته!!! 

 

نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 11:33 توسط مرتضی|

ساعت 3 شب بود که صداي تلفن پسري را از خواب بيدار کرد
پشت خط مادرش بود
پسر با عصبانيت گفت:چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار کردي؟
مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار کردي
فقط خواستم بگويم تولدت مبارک
پسر از اينکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد. صبح سراغ مادرش رفت.
وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت
ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود.....

نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1390ساعت 14:10 توسط مرتضی|

چندسال پيش در يک روز گرم تابستان پسر کوچکي با عجله لباسهايش را در آورد و خنده کنان داخل درياچه شيرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش ميکرد و از تماشاي شادي کودکش لذت ميبرد. مادر ناگهان تمساحي را ديد که به سوي فرزندش شنا ميکند، وحشت زده به سمت درياچه دويد و با فرياد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولي ديگر دير شده بود، تمساح با يک چرخش پاهاي کودک را گرفت تا زير آب بکشد. مادر از راه رسيد و از روي اسکله بازوي پسرش را گرفت.

تمساح پسر را با قدرت ميکشيد ولي عشق مادر به کودکش آنقدر زياد بود که نميگذاشت او بچه را رها کند. کشاورزي که در حال عبور از آن حوالي بود صداي فرياد مادر را شنيد، به طرف آنها دويد و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت.

پسر را سريع به بيمارستان رساندند. دوماه گذشت تا پسر بهبودي مناسب بيابد. پاهايش با آرواره تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روي بازوهايش جاي زخم ناخنهاي مادرش مانده بود.

خبرنگاري که با کودک مصاحبه ميکرد از او خواست تا جاي زخمهايش را نشان بدهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتي زخمها را نشان داد سپس بازوهايش را نشان داد و با غرور گفت: اين زخمها را دوست دارم، اينها خراشهاي عشق مادرم هستند.

نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1390ساعت 14:7 توسط مرتضی|

مرد درحال تميز كردن اتومبيل تازه خود بود كه متوجه شد پسر 8 ساله اش بر روي ماشين خط مي اندازد مرد با عصبانيت چندين مرتبه ضربات محكمي بر دستان كودك زد بدون اينكه متوجه آچاری كه در دستش بود شود در بيمارستان كودك انگشتان دست خود را از دست داد کودک پرسيد : پدر انگشتان من كي دوباره رشد مي كنند ؟ مرد نمي توانست سخني بگويد ، به سمت ماشين بازگشت و شروع كرد به لگد مال كردن ماشين وچشمش به خراشيدگي كه كودك كرده بود خورد كه نوشته بود ( !دوستت دارم پدر)

نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1390ساعت 14:1 توسط مرتضی|

شب عروسيه، آخره شبه ، خيلي سر و صدا هست. ميگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه

هر چي منتظرشدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسيمه پشت در راه ميره داره از نگراني و

ناراحتي ديوونه مي شه. مامان باباي دختره پشت در داد ميزنند: مريم ، دخترم ، در را باز کن.

مريم جان سالمي ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمياره با هرمصيبتي شده در رو مي شکنه ميرند تو.

مريم ناز مامان بابا مثل يه عروسک زيبا کف اتاق خوابيده. لباس قشنگ عروسيش با خون يکي شده ،

ولي رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به اين صحنه نگاه مي کنند. کنار دست مريم يه کاغذ هست،

يه کاغذي که با خون يکي شده. باباي مريم ميره جلو هنوزم چيزي را که ميبينه باور نمي کنه، با

دستايي لرزان کاغذ را بر ميداره، بازش مي کنه و مي خونه :

.

سلام عزيزم. دارم برات نامه مي نويسم. آخرين نامه ي زندگيمو. آخه اينجا آخر خط زندگيمه.

کاش منو تو لباس عروسي مي ديدي. مگه نه اينکه هميشه آرزوت همين بود؟!

علي جان دارم ميرم. دارم ميرم که بدوني تا آخرش روحرفام ايستادم. مي بيني علي بازم تونستم

باهات حرف بزنم. ديدي بهت گفتم باز هم با هم حرف مي زنيم. ولي کاش منم حرفاي تو را مي شنيدم.

دارم ميرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردي، يادته؟! گفتم يا تو يا مرگ، تو هم گفتي ، يادته؟!

علي تو اينجا نيستي، من تو لباس عروسم ولي تو کجايي؟! داماد قلبم تويي، چرا کنارم نمياي؟!

کاش بودي مي ديدي مريمت چطوري داره لباس عروسيشو با خون رگش رنگ مي کنه. کاش بودي و

مي ديدي مريمت تا آخرش روحرفاش موند. علي مريمت داره ميره که بهت ثابت کنه دوستت داشت.

حالا که چشمام دارند سياهي ميرند، حالا که همه بدنم داره مي لرزه ، همه زندگيم مثل يه سريال از جلوي چشمام

ميگذره. روزي که نگاهم تو نگاهت گره خورد، يادته؟!

روزي که دلامون لرزيد، يادته؟! روزاي خوب عاشقيمون، يادته؟! نقشه هاي آيندمون، يادته؟!

علي من يادمه، يادمه چطور بزرگترهامون، همونهايي که همه زندگيشون بوديم پا روي قلب هردومون گذاشتند.

يادمه روزي که بابات ازخونه پرتت کرد بيرون که اگه دوستش داري تنها برو سراغش.

يادمه روزي که بابام خوابوند زير گوشت که ديگه حق نداري اسمشو بياري. يادته اون روز چقدر گريه کردم،

تواشکامو پاک کردي و گفتي گريه مي کني چشمات قشنگتر مي شه! مي گفتي که من بخندم.

علي حالا بيا ببين چشمام به اندازه کافي قشنگ شده يا بازم گريه کنم. هنوز يادمه روزي که بابات فرستادت

شهر غريب که چشمات تو چشماي من نيافته ولي نمي دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام.

روزي که بابام ما را از شهر و ديار آواره کرد چون من دل به عشقي داده بودم که دستاش خالي بود که

واسه آينده ام پول نداشت ولي نمي دونست آرزوهاي من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل مي کنم.

هنوزم رو حرفم هستم يا تو يا مرگ. پامو از اين اتاق بزارم بيرون ديگه مال تونيستم ديگه تو را ندارم.

نمي تونم ببينم بجاي دستاي گرم تو ، دستاي يخ زده ي غريبه ايي تو دستام باشه. همين جا تمومش مي کنم.

واسه مردن ديگه از بابام اجازه نمي خوام. واي علي کاش بودي مي ديدي رنگ قرمز خون با رنگ سفيد

لباس عروس چقدر بهم ميان! عزيزم ديگه ناي نوشتن ندارم. دلم برات خيلي تنگ شده. مي خوام ببينمت.

دستم مي لرزه. طرح چشمات پيشه رومه. دستمو بگير. منم باهات ميام ….
پدر مريم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالاي سر جنازه ي دختر قشنگش ايستاده و گريه مي کنه.

سرشو بر گردوند که به جمعيت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکي تو سرش شده که توي چهار چوب

در يه قامت آشنا مي بينه. آره پدر علي بود، اونم يه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک

يکي شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهي که خيلي حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و

بهم نگاه کردند سکوتي که فرياد دردهاشون بود. پدر علي هم اومده بود نامه ي پسرشو برسونه بدست مريم اومده بود

که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولي دير رسيده بود. حالا همه چيز تمام شده بود و کتاب عشق علي و مريم بسته

شده. حالا ديگه دو تا قلب نادم و پشيمون دو پدر مونده و اشکاي سرد دو مادر و يه دل داغ ديده

از يه داماد نگون بخت! مابقي هر چي مونده گذر زمانه و آينده و باز هم اشتباهاتي که فرصتي واسه

جبران پيدا نمي کنند..

 

نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1390ساعت 13:55 توسط مرتضی|


http://www.m0ri.com/upload/ca715f62743031d6f5677bd78c0afadd.jpg

 


هـــی کـــافـــه چـــی!

دستـــور بــده

سیـــگــار بیـاورنــد

... و پاســور هـــم...

و مـــردهـا را دور میــز مــن جمـع کــن! ...

بگــو بنــوازنــد........
.
.
.
شایـــد غیرتــی شـــد و بــرگشت!!

یکــ فنجآن چاے داغ

وَ نگاهِ خیره اَمــ به آن

که عرق بــِ چهره فنجآن نشانده!

از این چاےِ داغ همــ کمترے آیا؟

که حتے ضجه هایمــ نیز مانعتــ نشد

چه رسد به عرقِ شرم کردنتـــ از هُرمــِ نگاهم!!!


دل درد گرفته ام از بـس فنـجان های قهوه را سر کـشـيده ام

و تو

ته هيـچـکدام نـبـودی

میخواهم قهوه بخورم

تلخ است

لطفا کمی به فنجانم نگاه کن

ما همیشه به اندازه ی

یک فنجان چای شیرین وقت داشتیم

ولی ...

هیچ گاه حرفی جــز

تلخی جدایی ها نزدیم !!!ـ

دارم با نبودنـَتـــ کنار مے آیـَم

فقط

با بودنـَتــ کنارَش

کنار نمے آید دلـَمـ

درد ، مرا انتخاب کرد

من ، تــــو را

تـــــو ، رفتن را
...


آسوده برو ! دلواپس نباش

من و درد و یـــــــادت تا ابـــــــد با هم هستیم

دنیای من

پر از دستهایست

که خسته نمی شوند

از نگه داشتن

نقاب ها . . . !

 

آنقدر پیش این و آن از خوبی های نداشته اش گفتم که...

وقتی سراغش را میگیرند،شرم دارم بگویم تنهایم گذاشت...

ارزان تـر از آنچــه فکــرش را بکنی بـــودیــ ؛

امـــا بــرای مــن .. گـــــرانــ تمــام شدیــ!

دير کرده ای

ساعت دلهره ام

ميزان است

http://www.kocholo.org/img/images/eggaopsossxgjq21lyl.jpg

سـلامتی اونـی که رفتــ . . .

سلامتی اونی که قلبــم رو شکستــ. . .

سلامتی منی که قــــراره همیشــه تنهــا بــاشـمـ . . .


نمیدانم از دلتنگی عاشقترم یا از عاشقی دلتنگ تر

فقط میدانم در آغوش منی ، بی آنکه باشی

و رفتی ، بی آنکه نباشی . . .

 

کلاغ پـَر...؟؟

نه کلاغ را بگذاریم برای آخر ...

نگاهت پـَر ......

خاطراتت هم پـَر صدایت ؛

پـَـــر کلاغ پـَر..!؟؟

نه ؛ کلاغ را بگذاریم برای آخـــر ...

جوانی ام پـَر خاطراتم پــَر من هم ...

پــَـــــر حالا تو مانده   ای و کلاغ ؛

که هیــــــــــــچ وقت به خانه ش نرسید

آنقــدر مــــرا سرد کـــرد ؛

از خــــودش .. از عشـــق ..

کــه حـــالا بــه جـــای دلبستن ،  یــــخ بستــه امـ!

آهــــای !!! روی احســاســم پــا نگذاریــد ..

لیـــز می خوریــد .!.

درحال تماس.....

ساعتهاست پشت خط

به صدایی گوش می دهم که آرامم نمی کند

که دلداریم نمیدهد

که ...حتی ساکت نمی شود
 

...خدایا...!


چرا مدتیست مشترک مورد نظر خاموش است؟

کسی چــه میــداند امــروز چنــد بار فــرو ریختــمــ ..

از دیدنــ کسی کــه ،

تنهــا لبــاسش شبیــه به " تــو " بــود!


 

دو رکعت گريه

برای خاطره هایم

يک قنوت سکوت

برای يادت

دو سجده بی قراری

برای عشق برباد رفته

يک تشهد

برای مرگ دلم

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 23:18 توسط مرتضی|

باز هم پاییز آمد...

 

در صورتی که هر یک از عکس ها باز نشد بر روی آن راست کلیک کرده و گزینه show picture را بزنید
 

 
  پــــاییـــز

 

فصل باد و برگ و باد و برگ . . .
 
 
 
فصل رنگ و رنگ و رنگارنگ. . .
 
 

 

 
فصل نیمکت
 

 

 

فصل مشق و
 

 

 

مشق و
 

 

 

 

عشق و
 

 

 

عشق و
 

 

 

انار . . .
 
 
 
 

 

فصل باز باران با ترانه
 
 
با گوهر های فراوان. . ..
 
 

 

فصل چتر و خیس  
 

 

 

 

فصل شیدایی

 

 

 

 
و انتظار. . .
 

 

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 0:1 توسط مرتضی|

از روزی که نامتـــ

ملکه ی ذهنمـــ شد،

احساســ می کنمــ جمجمه امـــ

با شکوه ترینـــ امپراتوری دنیاستـــ...

 

aacha35wodvaxrgpwcc.jpg

 

 

اومدي شبيه بارون دله من خسته خاكه
 

واسه اون نم نمه چشمات ، نميدوني چه هلاكه

نمي دوني ، نميدوني واسه من چقدر عزيزي
 

شايدم مي دوني اما منو باز به هم ميريزي

نمي دونم چي رازيه كه تو چشمات خونه كرده

هر چي هست اونقدر قشنگه كه منو ديوونه كرده

 

 

 

v67clajdndn5smz3a18r.jpg

 

 

 

قطار می رود....تو می روی..... تمام ایستگاه می رود............
و من چقدر ساده ام که سالهای سال ،در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام!!

 

 

 

makohblpsml8my6ou5fq.jpg

 

 

 

 

مثل کشیدن کبریت در باد
دیدنت دشوار است


من که به معجزه ی عشق ایمان دارم
می کشم
آخرین دانه ی کبریتم را در باد

هر چه بــــــادا بــــــــــاد!

 

 

ifygxck0uctni119bhdy.jpg

 

 

 

دفتری بود که گاهی من و تو
می نوشتیم در آن
از غم و شادی و رویاهامان
از گلایه هایی که ز دنیا داشتیم
من نوشتم از تو:
که اگر با تو قرارم باشد
تا ابد خواب به چشم من بی خواب نخواهد آمد
که اگر دل به دلم بسپاری
و اگر همسفر من گردی
من تو را خواهم برد تا فراسوی خیال
تا بدانجا که تو باشی و من و عشق و خدا!!!
تو نوشتی از من:
من که تنها بودم با تو شاعر گشتم
با تو گریه کردم
با تو خندیدم و رفتم تا عشق
نازنیم ای یار
من نوشتم هر بار
با تو خوشبخترین انسانم…
ولی افسوس
مدتی هست که دیگر نه قلم دست تو مانده است و نه من!!!

 

 

1nxauoxsyyh83y6qy40s.jpg

 

 

 

خواستن ،همیشه توانستن نیست
گاهی فقط،
داغ بزرگی است
که تا ابد بر دلت می ماند

 

 

rch5rrtfog4xw8r04wy.jpg

 

 

رفت و آمد ،

 

رفت و آمد ،

 

اینقدر رفت و آمد

که از یاد برد ، چیزی به نام ماندن هم وجود دارد!

 

 

06v4q4ritcp03x7keab.jpg

 

 

يادته زير گنبد کبود تو بودي و کلي آدماي حسود؟
تقصير همون حسوداست که حالا
هستي ما شده يکي بود يکي نبود...

 

 

muwft6qxicrsutdsawn.jpg

 

 

 

 

کاش همیشه در کودکی می ماندیم
تا به جای دلهایمان
سر زانوهایمان زخمی میشد!...

 

 

ji43f8uzln5s1kfr868u.jpg

 

 

 

چه تقدیر بدیست !

 

من اینجا بی تو می سازم


و تو، آنجا با او می سازی...!!!

 

c6rs1awq9g5eixmxtln7.jpg

 

 

 

وقتی که نیستی

بادیدن هر صحنه عاشقانه ای

احساس یک پرانتز را دارم

که همه ی اتفاقات خوب خارج از آن می افتد

 

 

arg7fywzoa499vgbzdyk.jpg

 

 

مرا به ذهنت نه…. به دلت بسپار….

من ازگم شدن درجاهای شلوغ

...میترسم ...

 

 

x8rg78y22y27krowe8hr.jpg

 

 

 

برگـَـــرد..

یادتـــــ ــ ـ را جا گذاشتــــ ـــ ـی..


نمی خواهم عُــمری به این امید باشَـــ ـــ ـم

که برای بُردنَش بر می گردی ..

 

 

 

jbaymzn47yho1y1yyw.jpg

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 20:8 توسط مرتضی|


 

بگین بباره بارون ، دلم هواشو کرده

بگین تموم شدم من ، بگین که برنگرده

بهش بگین شکستم ، بهش بگین بُریدم

برهنه زیر بارون ، خرابُ درب و داغون

از آدما  فراری ، از عاشقا گریزون

بهش بگین شکستم ، بهش بگین بُریدم

 

 

 

 

 


 

آرام باش عزیز من

آرام باش

دوباره سر از آب بیرون می آوریم

و تلألو آفتاب را می بینیم

زیر بوته ای از برف

که این دفعه

درست از جایی که تو دوست داری، طالع می شود

 

 

 

 


 

چیزی به فرو رفتنم نمانده ، چیزی به تمام شدنم نمانده ، در سایه سنگینی که بر روی زندگی ام افتاده ، وزش نابودی را می بینم

 

 

 



 

با من بگو قصه هاتو ، تا بدونم غصه هاتو

 

 

 


 

 با شمایم نشنیدید ؟ جوابم بدهید

تشنگی کشت مرا جرعه ی آبم بدهید

تشنه ام وای اگر آب به دستم نرسد

دست کم آب ندادید سرابم بدهید

سال ها هست که این شهر به خود مست ندید

عقل ارزانی تان باد شرابم بدهید

درد عشق است که جز مرگ ندارد مرحم

چوبه ی دار مهیاست طنابم بدهید

خواب تا مرگ،کسی گفت فقط یک نفس است

قسمتم مرگ نشد فرصت خوابم بدهید

گفته بودید که هر جرم عذابی دارد

عاشقی جرم بزرگی ست عذابم بدهید


 

 

 

 


 

گاهی نیاز داری به یه آغوش بی منت ، كه تو رو فقط و فقط واسه خودت بخواد...كه وقتی تو اوج تنهایی هستی ، با چشماش بهت بگه : هستم تا ته تهش ! هستی !؟

 

 

 

 


 

گاهی دلت بهانه هایی می گیرد که خودت انگشت به دهان می مانی...
گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید فریادشان بزنی اما سکوت می کنی ...
گاهی پشیمانی از کرده و ناکرده ات...

گاهی دلت نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری انگیزه ای برای فردا نداری و حال هم که...
گاهی فقط دلت میخواهد زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری و گوشه ای گوشه ترین گوشه ای...! که می شناسی بنشینی و"فقط" نگاه کنی...
گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود...

گاهی دلگیری...شاید از خودت...شاید

 

 

 

 


 

زلال که باشی دیگران سنگ های کف رود خانه ات را می بینند ...! بر میدارند و نشانه میروند درست سوی خودت.

 

 


 


 

با تیشه خیال تراشیده ام تو را

در هر بتی كه ساخته ام دیده ام تو را

از آسمان به دامنم افتاده آفتاب؟

یا چون گل از بهشت خدا چیده ام تو را

هر گل به رنگ و بوی خودش می دمد به باغ

من از تمام گل ها بوییده ام تو را

رویای آشنای شب و روز عمر من!

در خواب های كودكی ام دیده ام تو را

از هر نظر تو عین پسند دل منی

هم دیده، هم ندیده، پسندیده ام تو را

زیبا پرستیِ دل من بی دلیل نیست

زیرا به این دلیل پرستیده ام تو را

با آنكه جز سكوت جوابم نمی دهی

در هر سؤال از همه پرسیده ام تو را

از شعر و استعاره و تشبیه برتری

با هیچكس بجز تو نسنجیده ام تو را

 

 

 

 

 


 

سکوت کن نازنين سکوت کن

فريادت را چنين جماعت منگ

جز به سکوت بر نخواهند تافت

آغوشت را فروگير مهربان

بازوانت را فروگير

نوازشی نکرده دستانت را قطع می‌کنند

تا نوازشی نکنی

 

 

 

 


 

نگاهش می کنم شاید بخواند از نگاه من که او را دوست می دارم ولی افسوس... او هرگز نگاهم را نمی خواند

 

 

 


 

در چشم هايم غرق شو.... و هزار و يك بار به حرمت دقايق عشق پاكي كه برايت سپري كرده ام لبخند بزن

به چشم هايم نگاه كن.....آثار اين چند سال عاشقيم...آنجاست!!!

 

 

 

 


 

ارغوان شاخه همخون جدامانده من

آسمان تو چه رنگ است امروز ؟

آفتابي ست هوا ؟ يا گرفته است هنوز ؟

من در اين گوشه كه از دنيا بيرون است

آفتابي به سرم نيست ، از بهاران خبرم نيست

آنچه مي بينم ديوار است

آه اين سخت سياه ، آن چنان نزديك است

كه چو بر مي كشم از سينه نفس

نفسم را بر مي گرداند

ره چنان بسته كه پرواز نگه

در همين يك قدمي مي ماند

كورسويي ز چراغي رنجور

قصه پرداز شب ظلماني ست

نفسم مي گيرد كه هوا هم اينجا زنداني ست

هر چه با من اينجاست رنگ رخ باخته است

آفتابي هرگز گوشه چشمي هم

بر فراموشي اين دخمه نينداخته است

اندر اين گوشه خاموش فراموش شده

كز دم سردش هر شمعي خاموش شده

یاد رنگيني در خاطر من گريه مي انگيزد

ارغوانم آنجاست

ارغوانم تنهاست

ارغوانم دارد مي گريد

چون دل من كه چنين خون ‌آلود

هر دم از ديده فرو مي ريزد

ارغوان اين چه راز ي است

كه هر بار بهار با عزاي دل ما مي آيد ؟

كه زمين هر سال از خون پرستوها رنگين است

وين چنين بر جگر سوختگان داغ بر داغ مي افزايد ؟


 

 

 

 

 

نگاهت کافیست تا دوباره در هوای آمدنت بمیرم . . . تو همیشه دعوتی ، راس ساعت دلتنگی !

 

 

 

 

چنان به موی تو آشفته‌ام به بوی تو مست . . . که نیستم خبر از هر چه در دو عالم هست

 

 

 


 

عشق یعنی مادر
صبر یعنی یک زن
مهر یعنی دختر
نور یعنی خواهر
هرچه هستی عشق،صبر،مهر یا نور

 

 

 

رهایم کن و بگذار قالب خندان هر روزم را بشکنم و بروم . . .

 

 

 

 

 

 


 

هنگام پاییز ، زیر یک درخت ... مردم ، برگهایش مرا پوشاند و هزاران قلب یک درخت گورستان ... قلب من شد

 

 

 

 

 


 

رخ نما بهر نگاهم كه مرا طاقت تنهایی نیست

دل سپار بر دل عصیان كه مرا طاقت رسوایی نیست

كنج میخانه شب و روزم شده نام تو باز

كن صدایم كه در این میکده چو من شیدایی نیست

تار و پود دلم اینك شده غرق نیاز تو دوست

دست من گیر تو امروز كه دگر فردایی نیست

یاد تو در دل من چو خون جاری گشت

همه اشكال فلك دیدم و چون تو مرا ماهی نیست

رخ نما بهر نگاهم كه اینك محتاج نگهم

سجده بر نام تو دارم و دگر مرا امایی نیست

هر زمان نام تو خواندم دلم آرام گرفت

گرمتر از خانه پر مهر تو مرا جایی نیست

دل ما خانه عشق است تو بیا به مهمانی ما

باده ومی مهیاست ولی ساقی نیست

بیا تا باده بنوشیم و نشینیم بر مرکب عشق

ساقیا چو امشب گذرد دگر عمری باقی نیست

 

 

 

 

 

من اگر دیوانه ام
 با زندگی بیگانه ام
 مستم اگر یا گیج و سرگردان و مدهوشم
 اگر بی صاحب و بی چیز و ناراحت
خراب اندر خراب و خانه بر دوشم
 اگر فریاد منطق هیچ تأثیری ندارد
 در دل تاریک و گنگ و لال و صاحب مرده ی گوشم
 به مرگ مادرم : مردم
 شما ای مردم عادی
 که من احساس انسانی خودرا
 بر سرشک ساده ی رنج فلاکت بارتان
 بی شبهه مدیونم
 میان موج وحشتناکی از بیداد این دنیا
 در اعماق دل آغشته با خونم
هزار درد دارم
 درد دارم

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 18:34 توسط مرتضی|

تصاویر و دل نوشته های عاشقانه

 


 

تصاویر و دل نوشته های عاشقانه - www.urpatogh.com


دیدی ای غمگین تر از من
بعد از آن دیر آشنایی
آمدی خواندی برایم
قصه ی تلخ جدایی

تصاویر و دل نوشته های عاشقانه - www.urpatogh.com

مانده ام سر در گریبان
بی تو در شب های غمگین
بی تو باشد همدم من
یاد پیمان های دیرین
آن گل سرخی که دادی
در سکوت خانه پژمرد
آتش عشق و محبت

تصاویر و دل نوشته های عاشقانه - www.urpatogh.com

در خزان سینه افسرد
کنون نشسته در نگاهم
تصویر پر غرور چشمت
یک دم نمی رود از یادم
چشمه های پر نور چشمت
آن گل سرخی که دادی
در سکوت خانه پژمرد

تصاویر و دل نوشته های عاشقانه - www.urpatogh.com
یه پروانه را با دستات می گیری
بدش می خوای ببینی زنده هست؟
انگشتاتو باز کنی …. فرار میکنه
محکم بگیری….می میره
دوست داشتن هم یه چیزی مثل پروانه هست

 

تصاویر و دل نوشته های عاشقانه - www.urpatogh.com

تصاویر و دل نوشته های عاشقانه - www.urpatogh.com
بیش ترین عشق جهان را به سوی تو می آورم
از معبر فریادها و حماسه ها
چرا که هیچ چیز در کنار من
از تو عظیم تر نبوده است
که قلبت
چون پروانه ای ظریف و کوچک و عاشق است

تصاویر و دل نوشته های عاشقانه - www.urpatogh.com

آسمان را بنگر که بعد صدها شب و روز


مثل آن روز نخست گرم و آبی و پر از مهر ، به ما می خندد !


یا زمینی را که دلش از سردی شبهای خزان ، نه شکست و نه گرفت !


بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید


و در آغاز بهار ، دشتی از یاس سپید زیر پاهامان ریخت


تا بگوید که هنوز پر امنیت احساس خداست


ماه من غصه چـــــرا ؟


تو مرا داری و من هر شب و روز آرزویم همه خوشبختی توست !


ماه من! دل به غم دادن و از یاس سخنها گفتن


کار آن هایی نیست که خدا را دارند…


ماه من! غم و اندوه اگر هم روزی مثل باران بارید


یا دل شیشه ای ات، از لب پنجره عشق، زمین خورد و شکست


با نگاهت به خدا، چتر شادی وا کن و بگو با دل خود که خدا هست، خدا هست !


او همانی است که در تارترین لحظه شب راه نورانی امید نشانم می داد…


او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد همه زندگی ام غرق شادی باشد…


ماه من! غصه اگر هست بگو تا باشد معنی خوشبختی بودن اندوه است…


این همه غصه و غم این همه شادی و شور چه بخواهی و چه نه میوه یک باغند


همه را با هم و با عشق بچیــن…


ولی از یاد مبر پشت هر کوه بلند سبزه زاری است پر از یاد خدا


و در آن باز کسی می خواند: که خدا هســـت، خدا هســـت


و چــــــرا غصه؟ چـــــرا ؟

تصاویر و دل نوشته های عاشقانه - www.urpatogh.com

لبخند چشم تو
تنها دلیل من که خدا هست و این جهان زیباست
وین حیات عزیز و گرانبهاست
لبخند چشم توست

تصاویر و دل نوشته های عاشقانه - www.urpatogh.com
هرچند با تبسم شیرینت
آنچنان از خویش میروم که نمیبینمش درست
لبخند چشم تو در چشم من وجود خدا را آواز میدهد
درجسم من تمامی روح حیات را پرواز میدهد
جان مرا که دوریت از من گرفته است
شیرین و خوش دوباره به من باز میدهد

تصاویر و دل نوشته های عاشقانه - www.urpatogh.com

دیری*است از خود، از خدا، از خلق دورم
با این* همه در عین بی*تابی صبورم
پیچیده در شاخ درختان، چون گوزنی
سرشاخه*های پیچ*درپیچ غرورم
هر سوی سرگردان و حیران در هوایت
نیلوفرانه پیچکی بی*تاب نورم
بادا بیفتد سایه*ی برگی به پایت
باری، به روزی روزگاری از عبورم
از روی یکرنگی شب و روزم یکی شد
همرنگ بختم تیره رختِ سوگ و سورم
خط می*خورد در دفتر ایام، نامم
فرقی ندارد بی*تو غیبت یا حضورم
در حسرت پرواز با مرغابیانم
چون سنگ*پشتی پیر در لاکم صبورم
آخر دلم با سربلندی می*گذارد
سنگ تمام عشق را بر خاک گورم

 

تصاویر و دل نوشته های عاشقانه - www.urpatogh.com

تصاویر و دل نوشته های عاشقانه - www.urpatogh.com

تصاویر و دل نوشته های عاشقانه - www.urpatogh.com

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 12:28 توسط مرتضی|

سوار تاکسیم میگم آقا نگه دارید، میگه پیاده میشی؟پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخوام باد لاستیکا رو چک کنم!


رفتم دم مغازه به یارو میگم قرص پشه داری؟ میگه واسه کشتنش میخوای؟

میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ برا سردردش میخوام!!!



رفتم تو آپارتمان دارم گوشت قربونی بین همسایه ها پخش میکنم، یارو میپرسه نذریه؟

میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ با خود گوسفنده مشکل داشتیم کشتیمش!!!



کمرم درد می کنه یه پارچه بستم بهش. داداشم میگه کمرت درد می کنه؟

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ می خوام ادای داداش کایکو رو در بیارم.

داریم 10 نفری بازی شبکه ای میکنیم. اومده میگه جدی حال میده؟

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ اسکولیم! عذاب داره اما میخوایم تهذیب نفس کنیم.

تو صف پمپ گاز منتظرم تا نوبتم بشه، یارو زده به شیشه میگه آقا شما هم می‌خوای گاز بزنی‌؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ من می‌خوام لیس بزنم !



رفتم بانک پول بگیرم. کارمنده میگه پول رو میبرین؟

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخوام وایسم اینجا هر کس رقصید بریزم رو سرش شاباش بدم.



رفیقم شمارمو می خواست، گفتم: یادداشت کن 0932
گفت : تالیا داری؟

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ همراه اول شماره خالی نداشت بهم تو تالیا خط داد



رفتیم غار علیصدر، به رفیقم خفاش نشون دادم. میگه وای خفاشه؟!

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ بتمن بود. اجاره خونه گرونه اینجا سکونت دارن فعلا!!!

با دوستم سه ساعت تو صف نونوایی وایساده بودیم صف 40 متری نوبتم شده. یارو میگه نون می خوای ؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ تا الان قطار بازی می کردیم واگن آخرم بودیم



رفتم نوشابه بخرم به یارو میگم اینکه تاریخش مال دو سال پیشه. میگه : یعنی فاسد شده ؟

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ مونده جا افتاده



دارم از گرما میمیرم، خودمو مثله چی دارم باد میزنم. بابام میاد میگه چیه ؟ گرمته ؟؟؟

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ دارم حداکثر سرعت چرخش مچم رو امتحان میکنم



تو دستشویی به خواهرم میگم آفتابه رو میدی؟ میگه میخوای خودتو بشوری؟

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخوام آبش کنم بذارم تو یخچال



به یارو راننده میگم. آقا اگه میشه یكم سریعتر. الان هواپیما میپره...
میگه، به سلامتی مسافرین؟...

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ فندك هواپیما دیشب دستم جامونده، میرم بدم به رانندش


رفتم بالای برج میخواستم خودمو بندازم پایین، یارو میگه میخوای خودکشی کنی؟

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ اومدم ببینم سرعت صفر تا صدم از این بالا تا پایین چقدر میشه، بجای پروژه بدم دانشگاه



رفیقم میگه اگه با گوشی برم تو اینترنت از شارژم کم میشه؟

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ از ذخیره ارزی کشورهای عضو اپک کم میشه



رفتم سم بخرم واسه سوسك، یارو میگه میخواین سریع بمیره؟!

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخوام شكنجش كنم ازش اعتراف بگیرم!!!



دم دستشویی عمومی واستادم تا نفر قبلی بیاد بیرون،
اومده بیرون، میبینه دارم پیچ و تاب میخورم میگه دستشویی داری؟؟

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ دارم با صدای موزیکی که نواختی تمرین رقص عربی میکنم!

رفتیم رستوران، میگم 2تا جوجه لطفا. میگه جوجه کباب؟

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ ازین جوجه رنگیا، یه قرمز بدین یه سبز

به اپراتور اداره میگم لطفا شماره فلانی رو برام بگیر. میگه گرفتم وصل کنم؟

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ فوت کن، قطع کن



زنگ زدم 115، میگه آمبولانس میخواین قربان؟

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ یه پلیس 110 میخوام، بقیش هم آدامس بدین!



به مامانم میگم من میرم کارواش، میگه ماشینم میبری؟

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ دارم میرم اونجا دوش بگیرم

یارو اومده می‌بینه همكارم توی اتاق نیست. باز می‌پرسه خانم فلانی نیست؟

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ هستن. افتادن پشت اون كمد. با خط‌كش بزن در بیاد

مگس کش دستمه. مامانم میگه میخوای مگسا رو بکشی؟

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخوام رهبری ارکسترشون رو بکنم سمفونی بتهوون بزنن



حواسم نبود با صورت رفتم تو در. یارو میگه ندیدیش؟

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ من داركوبم می خوام با منقار یه سوراخ برا خودم باز كنم برم تو



رفتم دکتر میگم: دو روزه بدنم خیلی درد میکنه! بعد از 10 دقیقه معاینه میگه: میخوای واست دارو بنویسم؟!

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخوای واسم دعا بنویس تا خوب بشم!!!



زنگ زدم میگم مامان بیا منو گرفتن ... میگه خاک تو سرم, گشت ارشاد؟

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ مرکز نخبگان ایران



حدود ۳ صبح بود رفتم سر یخچال پارچ آب رو برداشتم آب بخورم.
دوستم بلند شده میگه می‌خوای آب بخوری ؟

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ تو خواب یادم افتاد به گلا آب ندادم می‌خوام بهشون آب بدم



سوار تاکسیم میگم آقا نگه دارید. میگه پیاده میشی؟

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخوام باد لاستیکا رو چک کنم...!



با گل رفتم بیمارستان. نگهبان میگه گل برای مریضتون آوردین؟

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ اومدم خواستگاری تو با این سیبیلات...



رفتم صندلی بخرم واسه کامپیوتر. یارو گفت : راحت باشه؟

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ خار داشته باشه.



دارم تو حیاطمون موتورمو تعمیر میکنم به مامانم میگم دستمال بیخودی داری؟
میگه میخوای موتورتو تمیز کنی؟

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخوام هل هله کنان برم تو کوچه کردی برقصم

یه طوطی گرفتم. فامیلمون اومده میگه طوطیه؟

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ یا کریمه یه کم با فتوشاپ تغییرش دادم



داشتم تلویزیون میدیدم.
بعد مادر بزرگم اومده کانال رو عوض کرده بهد به من میگه داشتی میدیدی؟؟؟!!!

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ داشتم گرمش میکردم تا شما بیای ببینی!!!



رفتم واسه استخدام. یارو میگه اومدی واسه استخدام؟

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ اومدم ببینم کی استخدام می شه ازش شیرینی بگیرم!



میگم بابا... تصمیمم رو گرفتم... می خوام زن بگیرم...
میگه میشناسیش؟ میگم آره.
میگه مجرده؟

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ منتظرم شوهرش رضایت نامشو امضا کنه بریم خواستگاری



دستمو بلند کردم از استاد سوال کنم.
میگه شما سوال داری؟

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ خواستم خطوط کف دستمو بهت نشون بدم فالمو بگیری ...



رفتم پیژامه رو از کمد برداشتم پوشیدم. بابام میگه از تو کمد برداشتی؟

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ گذاشته بودم تو یخچال تابستونیه پیژامه تگری بپوشم خنک شم



زنگ زدم میگم مامان بیا منو گرفتن، میگه خاک تو سرم پلیس؟

میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ مرکز نخبگان ایران!


طوطی گرفتم فامیلمون اومده میگه اااااااااااااااااااااااا طوطیه؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ یا کریمه یه کم با فتوشاپ تغییرش دادم!

به رفیقم میگم شارژر سوزنی داری؟ میگه می خوای موبایلتو شارژ کنی؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ می خوام دگمه لباسمو باش بدوزم!



به رفیقم میگم چه خوب می‌شه اگه جور شه واسه جامِ جهانی‌ بتونیم بریم برزیل، میگه بریم بازیها رو ببینیم؟!

میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ دیوید ویا داره خداحافظی می‌کنه، اسپانیا مهاجمِ خوب می‌خواد...!!!



میگم آقا شهید همّت کجاس؟ میگه بزرگراه شهید همّت؟

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ می‌خواستم خودشو پیدا کنم یه خانواده‌ای رو از نگرانی در بیارم!!!



به استاد میگم لطفا كمكم كنید دارم مشروط میشم. میگه نمره میخوای؟

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ نظر شما رو در مورد مقدار و جنس خاكی كه باید بریزم تو سرم میخوام!



سوار تاکسی شدم رسیدیم سر خیابون. گفتم مرسی. آقا می گه پیاده می شین؟

می گم پـَـَـ نــه پـَـَــــ خواستم بین مسیر یه تشکر ناغافلی کرده باشم جو از سنگینی درآد



مراقب جلسه کارت دانشجوییمو گرفته عکسمو دیده می گه خودتی؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ عکس رضاخان رو گذاشتم جولو چشمام باشه

دوستم پاش تو گچه، یارو میگه شکسته؟

میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ پاشو گچ کرده که از شهرداری عوارض نوسازی بگیره



به استاد میگم امتحان میان ترم رو بندازید عقب، میگه یعنی یه روز دیگه؟

میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ ساعت 23:59:59 ثانیه امشب!!!



میگه دگرگونی یعنی همون تغییرکردن و متغیر شدن؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ یعنی این گونی نه، یک گونی دیگه!



دوستم دماغشو عمل کرده، یارو بش میگه دوستت بینی عمل کرده؟

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ داشته مترو سوار میشده لای در گیــــــرکرده!



دارم حرف میزنم هی زبونم میگیره، بابام میگه:چته زبونت بند اومده؟

میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخوام حرف بزنم اینجا بد آنتن میده!!!

دم کوه زنگ زدم به دوست دانشگام میگم بجنب بچه ها همه جمع شدند منتظر توایم!
میگه بچه های خودمون؟

میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ بچه های شیرخوارگاه آمنه رو میگم که منتظرند بیای ژانگولر بازی از خودت درآری بخندند



تو یه ساختمون نیمه کاره با کلاه ایمنی وایسادم
کارگره میگه مهندس کلاه گذاشتی آجر تو سرت نخوره؟

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخوام آقای ایمنی بیاد با هم کلیپ انیمیشن بازی کنیم



برنامه آشپزی تلویزیون:
خانم آشپز: حالا سینه مونو میزاریم گرم بشه.
شجاعی مهر: منظورتون سینه مرغه؟

خانم آشپز: پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخوام سینه خودمو گرم کنم


در آسانسورو باز کرده کوبونده تو سر من از درد اشکم در اومده میگه آخی دردت اومد؟؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ دیدم شب جمعه اس به یاد مرده هامون افتادم یه دیده ای تر کردم!!!



می خواستم به یکی از دوستام زنگ بزنم شمارشو یادم نمیومد به گوشی نیگا می کردم شاید یادم بیاد. بعد خواهرم اومده میگه می خوای زنگ بزنی؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ با تلفن مسابقه زل زدن گذاشتیم ببینیم کی کم میاره!



پیک پیتزایی میاد در میزنه. یارو میگه پیتزا آووردی؟!؟!؟

میگه پـَـَـ نــه پـَـَــــ اومدم آشغالاتونو ببرم



نصف صورتم ورم کرده رفتم دکتر، دکتره می گه آبسه کرده؟

میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ باده اون ور صورتم خوابیده!!!



اومدم به بابام میگم بابا پول بده، میگه مگه پولات تموم شده؟

میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ با اون یه ذره پول تو جیبی رفتم یه بنز خریدم، بقیشم گذاشتم بانک!
میگه پـَـَـ نــه پـَـَــــ با اون دست فرمونت میخوای پول بنزم بهت بدم لابد؟!!!

میگم شما هم مگه پـَـَـ نــه پـَـَــــ رو بلدی؟! میگه پـَـَـ نــه پـَـَــــ ! فقط تو بلدی !!!

نوشته شده در یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 19:47 توسط مرتضی|

من و تــــــــو

برای رسیدن به هم

هیچ چیز کم نداریم به غیر از یک معجزه ...!!!






برایت آسمانی خواهم کشید

پر از ستاره های همیشه نورانی

تو در کنار من روی ابرها

من غرق آنهمه مهربانی




وقتی تو نیستی ،


نگاهم حوصله نمی کند


پایش را از چشمم بیرون بگذارد. . . !



چقــدر باید بگذرد؟؟

تا مـن

در مـرور خـاطراتم

وقتی از کنار تــو رد می شوم.

تنـــم نلــرزد…..

بغضــم نگیــرد…..





گاهے دلمـ از ـهر چه آدمـ است مے گیرد...!

گاهے دلمـ دو کلمه حرف مهربانانه مےخواهد...!

نه به شکل ِ دوستت دارم و یا نه بــ ِ شکل ِ بے تو مے میرمـــ...!

ساده شاید ، مثل دلتنگ نباش... فردا روز دیگر ے ست !



نقــّـــــــــاشِ خــــوبی نــــبودم...

اما

ایـــــــــــــن روزها...

به لطـــــــــــفِ تــــــــــو...

انـــتظــــــار را دیـــــــــــدنی میکـــــِـــــــشـَـم....!!!!



و

درخت هم که باشی

من

دارکوبی می شوم

...

که هفتاد و سه بار

در دقیقه

تو را می بوسد......



مـــــنــــ

ســوســـو ميـــزنـــمــ

فــانـــوس ها تــمــاشـــايــمـــ ميــكــنــنــد




به خــداحافــظـی تــلـخ تـو سـوگــنـد نــشــد
کـه تـو رفــتـی و دلـم ثـانـیـه ای بـنـد نـشـد

بـا چـراغـــــی هـمه جـا گـشـتـم و گـشـتـم در شـهـر
هـیــچ کـس ! هــیـچ کـس ایـنجا به تـو مانـنـد نـشـد

خواسـتـنـد از تـو بگویـنـد شـبـی شـاعـرها
عـــاقـبـت بـا قــلــم شــرم نوشـتـنـد : نـشـد




بر تمام قبر های این شهر
بوسه بزن
شاید به یاد بیاوری
کجا مرا جا گذاشتی...
من در تنها ترین قبر این شهر خفته ام
صدای کلاغها را می شنوی؟
دارند برایم فاتحه می خوانند.....!!





من شیفته ی میزهای کوچک کافه ای هستم...

که بهانه نزدیک تر نشستن مان می شود...

و من ...

روبه روی تو ...

می توانم تمام شعر های نگفته دنیا را یک جا بگویم

!............!

نوشته شده در جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 23:35 توسط مرتضی|




آخر قصه ی ما را همان اول لو دادند

همان جایی که گفتند: یکی بود و یکی نبود . . .




گـاه گاهـی دل من می گیرد
 


بـیـشـتر وقـت غروب


آن زمان که خدا نـیـز پر از تـنـهایـیـست

من وضـو خواهم سـاخـت

از خـدا خواهم خواست که تو تـنها نشوی

و دلـت پر ز خوشی های دمادم باشد ...




چقدر دلم هوایت را می کند

حالا که دگر هوایم را نداری...! 





نميــــــدانمـــ


تعبيـــــر نگاهتـــــــ


خداحافظـــــ يستـــ ــ ـ


يا انتــــــظار ؟!




از خواب پريدم


چشام پر اشک بود


بلند شدم و يه راست رفتم سمت کمد


تنها يادگاری از تو


عطرت بود که روی پيرهنم جا مونده بود


سر کشيدم بوی نبودنت رو

... 





از تـ ُ چـهـ پنهــانـ


گــاهۓ برایـم آنقـدر خواستنـۓ مۓ شوۓ


کـ شـروع مۓ کنم


بـ شمــارش تکـ تکـ ثانیـهـ


براۓ یکـ بار دیگـر رسیـدن


بـ بوۓ تنتــ ...




پيشاني اَت بُقعه ي هَميشــه اَمن ياد ِ من استـ ...


مي بوسَمش شايـــد از پُشت اين ضَريـح حــاجت رَوا شومـــ !!!




+چه روزنه امـ ـیدی ممکن است باشد ؟!


وقتی نداشته ها بیـ ـشتَر از داشته هاست



 


منو بفهم


وقتي جز رفتن


واسم راهي نمونده
 



من خوبم ...خسته نیستم ... فقط


گاهی دستم به این زندگی نمی رود !!




شکستم



نه آن زمان که رفتی ..



همان وقت که گفتی می روی ..
 



هيچـــ كســ


ويراني ام را حســـ نكرد


روز رفتنــــــــت را به خاطــــــــــر داری ؟


کفــــــش هایــــت را بغل کــــــــرده بــــودی . . .


مبـــــادا صدایـــــش گوش هایـــــم را آزار دهـــــــــد ! ! !


نـــــوک ِ پا ، نـــــوک ِ پا دور شــــدی


از همیـــــن گوشــــهـ کنــــار


.


.


.


و امــــــــروز


بی ســــــر و صـــــــــدا پیدایـــــت شد


تـــــا بــــه رخ نکشـــــــــی اشتباهاتـــــــــــــم را


ایـــــن بـــــار کفــــش هایـــــت را می دزدم


مبــــــــــادا فکـــــر ِ رفتــــــــــن به ســـــرت بزنــــــــد




گمـــــــــان می کـــــردم وقتــــــــی نبــــــ ـــــــ ــــــــ ــــــــاشم


دلـــــت می گیــــــ ـــــــ ــــــــ ــــــــرد


1 روز


1 ماه


1 سال


از رفتنــــــ ـــــــ ــــــــ ــــــــم می گذرد . . .


چه خیـــــال ِ بیهوده ایـــــــ


وقــــتی دلت با دیگریســــــــت ...




مـَــن ..


طَعـــم شیرین یافتن را


در طَعم تلــخ از دَستــــ ـــ ـ دادن یافتــَـم


و در این میان


سَهم من تنهـــــا یک یادَتـــ ـــ ـ به خیر


ساده بود ..



 

من ميشم عروس دنيا


تو بيا و داماد روزگارم باش...



 


شبــهایم پــُــر شــده از خواب هایی کـ در بیــداری انتظارش را دارم

می دانــی بیا بنشین اینجــا تا برایت کمــی دَردُ دل کنم ...


از تو چــه پنهان ، شبهــا در خواب ، رخت ِ عروســی را به تن دارم


کـ دامادش تــویـــی


خوشحال کننــده است نــه ؟


اما همیشــه رخت ِ عروســی ، خبــر از مــرگ بوده !!!


نکنـــد نیاییُ من اینجــا از غصه دلتنگــی ِ نیامدنت


بمیـــرم ؟!!!


تو تعبیـــر ِ خواب بلــدی دلکــــم ؟


بیــا تعبیـــر کن کـ تا تو فاصلــه ایی نمــانده


بیــا و دلخــوشیم را برایم به باور تبدیل کن


فقط بیـــا


بودنتـــ را می خواهم ... "



در آغوشـم کـ ِ مۓ گیــرۓ


آنقــَــَدر آرام مۓ شوم


کـ ِ فـَـراموش مۓ کنم


بـایـ ـد نفس بکشم ...




اين روزها …


يا به تو مي انديشم،


يا به اين مي انديشم، که چرا !؟


به تو مي انديشم ...!!

 


با ساعت دلم


وقت دقیق آمدن توست!


من ایستاده ام:


مانند تک درخت سر کوچه


با شاخه هایی از آغوش


با برگ های از بوسه


با ساعت غرورم اما !


من ایستاده ام:


با شاخه هایی از تابستان


با برگ هایی از پاییز


هنگام شعله ور شدن من!


هنگام شعله ور شدن توست!


ها . . . چشم ها را می بندم


ها . . . گوش ها را می گیرم


با ساعت مشامم


اینک:


وقت عبور عطر تن توست

نوشته شده در پنجشنبه نهم تیر 1390ساعت 11:54 توسط مرتضی|

امشب دوباره غرق در تمنای دیدنت

سرمه ی انتظار به چشمانم میکشم

امشب دوباره تو را گم کرده ام

میان آشفته بازار افکار مبهمم

توی کوچه های بی عبور پاییزی

دستان گرمت را .. نگاه مهربانت را .. شانه های بی انتهایت را

منتظر نشسته ام

نوشته شده در پنجشنبه نهم تیر 1390ساعت 11:47 توسط مرتضی|

من پذیرفتم شکست خویش را


            پند های عقل دور اندیش را


                         من پذیرفتم که عشق افسانه است


                                           این دل درد آشنا دیوانه است


می روم شاید فراموشت کنم


           با فراموشی هم آغوشت کنم 


                           می روم از رفتنم دل شاد باش


                                                     از عذاب دیدنم آزاد باش


گرچه تو تنها ز پیشم می روی


          آرزو دارم ولی عاشق شوی


                          آرزو دارم بفهمی درد را 


                                      تلخی برخورد های سرد را


           می رسدروزی که بی من لحظه ها را سر کنی


                            می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی


                                       می رسدروزی که تنها در کنار عکس من


                                               نامه های کهنه ام را مو به مو از بر کنی


نوشته شده در جمعه سوم تیر 1390ساعت 22:15 توسط مرتضی|

من شیفته ی میزهای کوچک کافه ای هستم...

که بهانه نزدیک تر نشستن مان می شود...

و من ...

روبه روی تو ...

می توانم تمام شعر های نگفته دنیا را یک جا بگویم

!............!


 
نوشته شده در دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 11:52 توسط مرتضی|

حتی عکستم ندارم که بذارم روبروم...

اونقدر نگاش کنم تا بشکنه بغض گلوم...




نوشته شده در دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 11:52 توسط مرتضی|

بر تمام قبر های این شهر
بوسه بزن
شاید به یاد بیاوری
کجا مرا جا گذاشتی...
من در تنها ترین قبر این شهر خفته ام
صدای کلاغها را می شنوی؟
دارند برایم فاتحه می خوانند.....!!




نوشته شده در دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 11:51 توسط مرتضی|

سیـــــ ـــــــ ـــــگــــــار داریـــد؟؟؟


میخـــواهـــم خـــاطـــره دود کـــنـــمــ ــــ ....!!!!




نوشته شده در دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 11:49 توسط مرتضی|

شبــهایم پــُــر شــده از خواب هایی کـ در بیــداری انتظارش را دارم

می دانــی بیا بنشین اینجــا تا برایت کمــی دَردُ دل کنم ...

از تو چــه پنهان ، شبهــا در خواب ، رخت ِ عروســی را به تن دارم

کـ عروسش تــویـــی

خوشحال کننــده است نــه ؟

اما همیشــه رخت ِ عروســی ، خبــر از مــرگ بوده !!!

نکنـــد نیاییُ من اینجــا از غصه دلتنگــی ِ نیامدنت

بمیـــرم ؟!!!

تو تعبیـــر ِ خواب بلــدی دلکــــم ؟

بیــا تعبیـــر کن کـ تا تو فاصلــه ایی نمــانده

بیــا و دلخــوشیم را برایم به باور تبدیل کن

فقط بیـــا

بودنتـــ را می خواهم ... "




نوشته شده در دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 11:48 توسط مرتضی|

در آغوشـم کـ ِ مۓ گیــرۓ

آنقــَــَدر آرام مۓ شوم

کـ ِ فـَـراموش مۓ کنم

بـایـ ـد نفس بکشم ...



نوشته شده در دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 11:46 توسط مرتضی|


آخرين مطالب
» 
» 
» 
» خداحافظ
» سکوت
» حلالم کن
» سنگ تراش
» 
» چه مرگته...
» شطرنج


 Design By : Pichak